تبليغاتX
نوشتاری
نوشتاری
دوستان نوشته های خودمه بخونید ونظر بدید
نوشتاری
خانه | آرشيو | ايميل


می خاستم درباره خودم بگم همتون منو خوب می شناسید من ققنوس شب حسینم همون حسین دربدر قبلی نوشته هام رو بخونید ونظر بدید در ضمن تمامی شما رو دوست دارم همین
امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
زیاده طلب(قسمت دوم)
اگر سیاوش مونس عسل شده بود در عوض مادر سیاوش مونس تنهایی او شد گرچه این درد را نمی توانست با مادرش عنوان کند ولی در کنار قرار داشتن مادرش به او آرامش می داد . نمی دانست چکار کند می خواست بیرون رود ولی نایی برای بیرون رفتن نداشت دلش پر از درد شده بود تازه چشمانش نیز بی نور گشته بود .

باور نمی کرد عسل با او این چنین کند مدام این قضیه را به خود تلقین می کرد که روزی او بر خواهد گشت و حتی به او نفرین هم نمی کرد .
یک روز برای هوا خوری به درون همان پارکی که با عسل می رفت پا نهاد و با تلاش زیاد روی صندلی نشست ساعت ها با خود تنها بود و سکوت تنهاییش را کسی نشکسته بود تا اینکه صدایی این سکوت را شکست پسری قصد آزار و اذیت دختری را داشت ودختر نیز که از آبرویش می ترسید جوابش را نمی داد .
ناگهان سیاوش برخواست و خواست جلوی کار پسر را بگیرد ولی پسر او را که نابیناه بود نقش بر زمین کرد و سر سیاوش به کنار جوی خورد و پسرک خوف کرد و گریخت . دختر جوان که بسیار زیبا روی نیز بود با زحمت فراوان او را بلند کرد و تقاضا کمک کرد و او را به بیمارستان بردند.
بعد چند ساعت او به هوش آمد و دختر از او تشکر کرد و درباره کوری سیاوش سوال کرد . ناگهان سیاوش ساکت شد و جالب اینجا بود که اشک از چشمانش جاری شد اشکی که به خاطر کور شدنش مدت ها بود که دیگر جاری نشده بود.

سیاوش اسم دختر را پرسید . دختر که با هر پسری همکلام نمی شد بدون معتلی جواب سیاوش را داد واسمش را عنوان کرد .
بعد این که اسمش را گفت اسم سیاوش را نیز پرسید . از آن روز به بعد رویا همدم سیاوش شد.
رویا که دختر پولداری بود دکتر خوبی را برای درمان سیاوش پیدا کرد که در خارج کشور بود و ویزیتی را برای سیاوش گرفت و او را برای درمان به آلمان بردند .
بعد یک ماه از عمل سیاوش چشمان او به حالت قبلی بازگشت وحال سیاوش قادر به نظاره شده بود خیلی خوشحال بود و دیگر فکر عسل از ذهنش بیرون رفته بود وحالا عاشق رویا شده بود و نمی خواست کار عسل را با رویا تکرار کند و این دو با هم ازدواج کردند .
بعد یک سال روزی در خیابان قدم می زدند که زن گدا ونا بینایی توجه او را به خود جلب کرد به او کمک کرد و زن صورتش را بلند کرد وتشکر کرد ناگهان چهره ی آشنایی توجه سیاوش را به خود جلب کرد خود را بی اعتنا نشان داد و فردا به همان مکان رفت و با او همکلام شد.

آری او همان عسل بود که دست تقدیر او را مجددا نابینا کرده بود و سیاوش خود را معرفی کرد .
عسل به او گفت که وقتی بدی که در حق تو روا داشتم می خواستم ازدواج کنم همه چیز جور شده بود جوان پولدار وخوش تیپی که تازه از خارج کشور امده بود با من نامزد کرد و روزگاران خوشی را با هم طی کردیم .
بعد مدتی که با هم ازدواج کردیم روزی به خانه آمد و بسته ای از جیبش بیرون افتاد آن را برداشتم و متوجه شدم که او معتاد است و تا خواستم با او مشاجره کنم سیلی محکمی به من زد و مرا بیرون انداخت .
در خیابان قدم می زدم که از بی حواسیم ماشینی به من زد و مرا به بیمارستان رساندند به همسرم زنگ زدم و او نیز خودش را رساند و خواستم از بیمارستان خارج شوم که سرم دوباره گیج خورد و بر زمین افتادم .
دوباره آزمایشات روی من کاملتر انجام شد و پزشکان متوجه شدند به بینایی من ضربه وارد گشته ورفته رفته نیزبیناییم کاسته شد .

بعد مدتی همسرم با من نساخت و از او جدا شدم و آواره شدم و چون کاری از دستم ساخته نبود مشغول گدایی شدم .
سیاوش این موضوع را به هسرش گفت و با اصرار خود سیاوش او را به خارج کشور بردند ولی عسل چشمانش دیگر قادر به نظاره نبود و سیاوش او را با مردی همانند او بود آشنا کرد و برای او سرپناهی ساخت . عسل نمی دانست چرا دوباره سیاوش به او کمک کرد با این همه بدی که او در حق سیاوش انجام داده بود و سیاوش نیز یک جمله در قبال این سوال به عسل داد و آن نیز همین بود:
مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده ای بگیری مردی
یا حق


[ ]
+
زیاده طلب از سری نوشته های خودم

زیاده طلب

چند صباحی از شروع فصل پاییز می گذشت وبرگ های درختان در حال ریزش بود صدای خش خش برگ ها و نیز صدای کلاغ ها که در پی پناهگاهی دگر بودند حال وهوایی زیبا بوجود آورده بود روی برگ های درختان قدم ذاشتن و خاطرات دوران گذشته را مرور کردن تنها کاری بود که از دستان سیاوش بر می آمد به لب رودخانه ای رفت که در اطراف آن دو درخت قطور قرار داشت واب از کنار آنها به پایین جاری می شد سیاوش به لب رودخانه ی به حالت چتی نشست وناگهان به فکر فرو رفت گویی دردی او را ازار می دهد . مدام چشمانش را که خیس می گشت با اب شستشو می داد و دوباره به فکر فرو می رفت

درست چهار سال وشش ماه و سه روز قبل در زیر همین دو درخت با دختر جوانی آشنا شده بود دختری با چشمان زیبا که به او زل زده بود سیاوش جلو رفت وسلامی داد ودختر نیز جواب او را داد سیاوش درست که نگاه کرد برق چشمان دختر را نمی دید واز او دلیل آن را سوال کرد و او در جوابش کوری هر دو چشمش را عنوان نمود .

سیاوش خیلی غمگین گشت وره دلسوزی او استوار شد و با او صمیمی تر گشت حتی بعضی شب ها چشمان خود را نیز می بست تا بتواند کوری او را بیشتر حس کند چند صباحی بدین منوال طی شد و بعد گذشت دو ماه دختر تازه اسم خود را به سیاوش گفت و از آن روز به بعد عسل وسیاوش مانند دو دوست در کنار یکدیگر قرار گرفتند هر روز سیاوش عسل را بر دوشش می نهاد و او را به دشت و کوه می برد تا او بتواند بیشتر طبیعت را لمس کند . 

عسل پس از بازگشت از گردش هرشب به راز ونیاز با خدا وبرآورده شدن حاجتش از خدا مشغول میشد او می خواست یا او را شفا دهد یا سیاوش با کوری او کنار بیاید.

دیری نپایید که پزشکان راه های جدیدی برای معالجه او پیدا کردند و در این میان نباید از دوندگی های سیاوش چشم پوشید اما مشکل بزرگ مبلغ زیادی بود که پزشکان برای این عمل به سیاوش گفته بودند . سیاوش برای اینکه عسل کمتر غصه بخورد چیزی نگفت و از بیست وچهار ساعت شبانه روز نزدیک هجده ساعت یا شاید هم بیشتر کار می کرد . عسل که از این ماجرا خبر نداشت گمان می کرد که سیاوش او را رها کرده وعلاقه اش نسبت به او کمتر شده است .

رفته رفته ملاقات این دو کمرنگتر می گشت واین رابطه ی این دو را نیز کمرنگتر کرده بود تا اینکه بلاخره سیاوش نیمی از خرج عمل را محیا کرد وبا وساطت های زیاد او پزشکان شروع به معالجه ی او کردند و سیاوش ساعات کارش را نیز بیشتر کرد تا مابقی خرج عمل را فراهم کند وخیلی نهیف شد . حتی بعضی وقت ها بدون اینکه غذا بخورد خوابش می برد .

عمل عسل تمام شد وقرار شد بعد چهار ماه چشمانش را باز کنند و سیاوش نیز او را به خانه برد و مادرش را برای مراقبت از او به نزد عسل فرستاد .

چهار ماه تمام شد و سیاوش هم توانسته بود کل پول را جور کند ولی از سیاوش جز کمی گوشت واستخوان چیزی بجا نمانده بود . به خانه شتافت وعسل را محیا ساخت و به بیمارستان رفت و هزینه را پرداخت کرد در این بین پزشکان پارچه را از دیدگان عسل برداشتند و بعد از چند دقیقه عسل توانست کمی تاراطراف را نظاره کند و سیاوش را در کنار خود دید . رو به او کرد وگفت ببخشید آقا سیاوش مرا ندیدید سیاوش خنده ی نمکینی کرد وگفت خب سیاوش منم دیگه . ناگهان عسل جا خورد و به او گفت . من باید همسر مرد بدقیافه ای مثل تو شوم محال است .

در اینکه تو مرا یاری کردی شکی نیست ولی من نمی توانم همسر تو شوم . سیاوش کمی جا خورد . شنیدن این چیزها از جانب عسل برایش کمی باور نکردنی بود با حالت بغض گفت . من هیچ چیز از تو نمی خام موفق باشی ببخش اگر برایت مزاحم بودم وتا خواست حالت گریه به او تلقین شود از اتاق بیرون رفت ولی اشک کل گونه هایش را پر کرد بیرون آمد مثل باران بهاری گریه می کرد و به خانه رفت . به مادرش گفت که عسل خوب نشده و کار هر روزش گریه شده بود .

دیری نپایید که خبر نامزدی عسل او را از پای بدر آورد و با گریه های زیاد وطولانی در مدت کم چشمانش را از دست داد حال دیگر سیاوش قادر به دیدن نبود .

ادامه دارد

منتظر داستان های جدید ققنوس شب حسین  باشید


[ ]
+
فرشته ی رویا در دل صحرا

هر سال رونق باغ نسبت به سال گذشته بیشتر می شد و این مسئله سعید را به گفته پدرش که اگر مار را جادو کنی تا ابد با توست و برکت نیز در زندگیت می اندازد با ایمانتر می ساخت.

خوشبختی سعید به حدی رسیده بود که در بانک سوسیس نیز حساب باز کرده بود و لی کشاورزی و خصوصا این باغ تنها منبع درآمدش شده بود روزانه مقدارزیادی برای مار غذا می آورد و مار هم به آسانی در باغ حرکت می کرد بدون آنکه از چیزی یا کسی بترسد و او نیز جای گرم ونرم برای خودش یافته بود و نمی خاست جای دیگری مستقر گردد.

چند سالی به همین منوال گذشته بود و سعید قصد داشت زنی را به اختیار خود درآورد مار که از عشق چیزی نمی فهمید بی توجه به این مسئله شده بود ولی بعد ازدواج سعید رفته رفته دوستی آن دو تیره تر گشته بود . سعید کمتر به مار سر می زد .چند مرتبه مار خواست که از آنجا برود ولی نمی توانست سعید را ترک کند .

گذشت زمان توانست کمی این بی توجهی را کمرنگتر کند و سعید را به سمت وسوی مار کشاند . روزگاران خوش سعید با تولد فرزندانش نیز بهتر شد و سعید گمان می کرد که خدا توجه زیادی به او عطا فرموده است گرچه بابت کارهای خوب سعید نیز بود .

پسران سعید بزرگ شدند تا اینکه به انفوان جوانی قدم گذاشتند و روزی قصد آمدن به باغ را کردند . سعید تا فرزندان را دید از آمدن آنها به باغ بعد گذشت پانزده سال بسیار خوشنود شد و برای کاری راهی شهر شد و از یاد برد که به فرزندانش بگوید با مارها به درستی رفتار کند مار باغ که خود را ساکن دیرینه ی باغ می پنداشت برای هواخوری و گشت وگذار از لانه اش بیرون امد و با پسران سعید روبرو شد . پسران سعید به شدت از مار ترسیدند وبا بیلی که بر دست داشتند بر مار زندند واو را از وسط به دونیم کردند . مار که به دور خودش می چرخید ناله هایی کرد که گوش سعید را به صدا درآورد و سعید نگران به باغ برگشت و پیکر دو تکه ی مار را نظاره کرد وانقدر گریست تا از حال رفت .

تا چند مدت نمی توانست حرفی بزند و غذا بخورد بسیار لاغرتر شده بود . تازه پسران او فهمیده بودند که با پدرشان چه کردند و فرشته ایی را که پدر از آن سخن می گفت همان ماری بود که آنها او را از وسط به دو نیم کردند دیگر روزگار مثل گذشته نشد درختان خشک شدند و زمین آفت زد و تمام محصولات باغ بر باد رفت خانه ی آنها نیز بر اثر جرقه ی کولر آتش گرفت و سوخت و پولهای بانک سویس را که برای امرار معاش در خانه نهاده بودند نیز بر باد رفت حال دیگر سعید از آنچه که بود نیز بینوا تر شده بود .

هوا خیلی سرد شده بود وسعید پا شد ودر را بست ولی هرگز نتوانست غم وغصه های دلش را ببندد.

 


[ فرشته ی رویا در دل صحرا ]
+
فرشته ی رویا در دل صحرا

قبل اینکه این داستان جدید منو بخونید بزارید شماها رو که تو غم های من شریک بودید تو شادی نیز شریک کنم بعد قهرمانی استانی خودم تو مسابقات پاورلیفتینگ قدرتی دیروز نیز مهدی فرمانی که از دوستان خوبمه توی مسابقات فیگور موفق شد اول استان بشه به همین خاطر این داستان آپ کردم خوش باشید دوستان گلم گرچه هفته ی قبل نیز یکی از دوستانم به خاطر تصادف فوت کرد ولی امروز خیلی شادم برای شادی روح دوستان گلم و همه ی رفتگان خصوصا پدربزرگ هدیه خواهر گلم صلوات ............... الهم صل علی محمد وآل محمد

فرشته ی رویا در دل صحرا

کم کم زمستان در راه بود و هوا نیز رو به سردی می رفت برگ های درختان نیز در حال ریزش بود روی زمین به رنگ زرد گراییده بود درون سعید نیز همانند روزگار ریزش عجیبی کرده بود که توان او را بسیار کم کرده بود .

گاهی اوقات به آسمان زل می زد و محو حرکت ابرها می شد نمی دانست چگونه دردی که در سینه داشت را به کسی بگوید حتی با ژیلا همسرش نیز حرفی نمی زد و روز به روز نهیف تر می گشت .

یاد روزگار گذشته تنها چیزی بود که او را زنده نگه داشته بود روزگاری که زندگیش بسیار پر رونق گشته بود و یاد پدر مرحومش و آن سخنی که به او گفته بود.

در دوران بچگی سعید در زمین های کشاورزی در کنار پدرش مشغول کار بود که ناگهان ماری زرد رنگ و متوسط از کنارشان گذشت . سعید از شدت ترس کپ کرده بود و پدرش با نهایت خونسردی به داخل کوله رفت ومقداری آب ونان تهیه کرد و به طرف مار راهی شد و جملاتی را عنوان کرد و به عقب بازگشت مار آن آب وغذا را خورد و رفت . سعید با تعجب فراوان از پدرش در خصوص این مود سوال کرد و دلیل مهربانی پدرش را جویا شد .

پدرش سخن زیبایی بر لب اورد وگفت مار دشمن انسان نیست اگر با او مهربانی کنی ووردی را که خواندم بخوانی با تو دوست دیرینه خواهد شد پس تا زنده هستی به جای کشتنش با او مهربانی کن.

سعید در این افکار غرق شده بود و بعد گذراندن مرگ پدر و کلی وقعایع دیگرش یاد آن شبی که در کوله تنها مانده بود افتاد .

چشمان سعید غرق خواب بود ومتوجه اطراف نبود. ماری که از سرما به کوله آمده بود به جای حمله کردن به طرف سعید از رویش رد شد و به بالای سرش روی تاقچه رفت و خوابید . بعد مدت کوتاهی سعید از خواب بیدار شد و بعد کمی گیج زدن نگاهش به مار افتاد که دور خودش چنبره زده بود و خواست او را با بیل نصف کند که ناگهان حبت پدرش او را از این کار منع کرد و مقداری غذا و اب فراهم کرد و وقتی مار هوشیار شد وردی را که پدرش خواند به مار گفت وآب وغدایش را نیز داد . دیگر مار از سعید جدا نمی شد ودر تمام مسیرهای حرکتسعید در صحرا در کنارش بود واز سعید محافظت می کرد . باغ سعید نیز که محصول چندان خوبی نداشت به کیباره پر رونق شد تا جایی که به اصطلاح سعید نمی توانست سرش را بخواراند . گویی آن مارفرشته ی رویاهای سعید در آن صحرا شده بود و رفته رفته زندگی سعید رو به بهبودی می رفت .

تا اینکه

ادامه دارد. منتظر ادامه ی داستان در هفته ی بعد باشید

 


[ فرشته ی رویا در دل صحرا ]
+
خداحافظی برای همیشه

سلام دوستان می خام برای همیشه وبلاگ ووبلاگ نویسی رو بزارم کنار یگه بهم اون شوق گذشته رو نمی ده شما نیز از من خسته شدید می دونم نوشته هامم زیاد تو دلتون جا باز نکرد ببخشید دوستان دلم نمیومد ترکتون کنم ولی حس کردم دیگه وقت رفتنمه برای اتمام وخداحافظی چند تا نوشته داشتم که آپ نشد ولی اسم هایشون رو می گم سیاه وسفید - روشنایی در اعماق تاریکی- چشمان سیاه - غریب - بازمانده - تنها مونس - زیاده طلب . ...  ولی قول می دم زیاده طلب رو که خیلی جالبه به نمایشتون بزارم این آخرین نوشته رو هم به چند تا از دوستان خوبم که خودشون بهتر می دونن کیند تقدیم می کنم دیبا- هدیه - مریم گلم که خیلی دلشو شکستم - سونا- زهره - فردا و روشنا و برادران خوبم منصور ومحمد جواد و.... و در آخر گل سر سبد خودم کسی که همه چی رو بهش مدیون بودم وامروزم با افی که توی آیدیم گذاشت منو خیلی شادمان کرد یعنی عسل .

برای پایان وبم نیز همون خداحافظی عسل رو می زارم

هر تولدی با یه مرگ همراهه و هر اومدنی یه رفتنی داره حالا هم موقع رفتن من رسیده با اینکه وبلاگمو زود به

زود اپ نميكردم ولی دیگه نمیتونم بیام و اپش کنم مجبورم بهش خاتمه بدم دو ستاي گلم اگر از من بدی دیدید حلالم

کنید مواظب خود تون باشید همه تو نو دوست دارم

خداحافظ

مارال



و پس ازرفتن تو لب من مرثيه ها مي خواند

قلمم مي ميرد

و فقط هرچي که بوده است ميان من و تو

در دل دفتر من مي ماند

صداي گريه‌ام امشب بلندتر شده است

ولي چه سود در او، گريه بي اثر شده است

هميشه سهم دل من شكست و تهمت بود

گمان كنم كه دوباره شكسته‌تر شده است

چقدر فاصله بين من و نگاهت هست

چقدر تلخ نگاه تو بيشتر شده است

گمان كنم كه به گوشت رسيده از شب شهر

و عاشقي كه براي تو در به در شده است

ز پشت كلبه‌ام انگار سايه‌اي رد شد

نباشد آه دلم در تو كارگر شده است

همان نگاه پر از اخم تو مرا كافي است

كه قلب عاشق‌زار تو بي سپر شده است

برس به داد نگاهم، نگو چگونه؟ چرا؟

صداي گريه‌ام امشب بلندتر شده است



گفتی خداحافظ گفتم خداحافظ

از پشت شیشه، تصویر این شهر، دلگیر همیشه


شهر غریب، دلهای غمگین، هوای بی تو، هوای سنگین

خونه ی بی تو، مثل یه زندون، حیف من و تو، حیف عشقمون

خونه ی بی تـــــــو مثل یه زندون حیف من و تو حیف عشقمون

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من

عشق اگه بود، عشق تو بود، ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، ای قلب من

...
آخر جاده عاشقی تنها شدم

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

گفتی پشیمون، گفتم که هرگز

نفس بریده، دستای لرزون

اشک توی چشمام، حیف نگفتی بمون

غم یه عــاشـــق .. غم کمی نیست، چه فایده از اشـــک وقتی، وقتی کسی نیست

درد یه عاشق، درد کمی نیست، چه فایده از اشك، وقتی، وقتی کسی نیست

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من، عشق اگه بود، عشق تو بود ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، بر باد بری، مثل یه قصه ی کهنه شده از یاد بری

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ



خداحافظی گریه دریک غروب

خداحافظی رنگ دشت جنــوب

خداحافظی دردیـک کـوله باره

خداحافظی نـالـه یـک قـطـاره

یه خط یادگاری رودیوارنوشتم

دلوجا گذاشتـم بـریـدم گـذشتـم

دوتاقطره اشک رو یک شیشه حیرون

یکی گریه من یکی ماله بـارون

چه غمگینه جاده چه بیرحمه رفتن

جدامیشم ازتوجدامیشی از من

یه قلب مسافر یه مرغ مهاجر

بـایه دفـترازخــاطـرات قـدیمـی

جـدا میـشه از لـحظـه های صمیمـی


[ خداحافظی برای همیشه ]
+
شعله ی خاموش قسمت دوم از سری نوشته های خودم

دو سال ونیم از ازدواج رها گذشت و ساسان تازه از زندان آزاد شد حالا او دیگر مار زخمی شده بود و می خواست به هر وجه که شده زهرش را به خانواده ی رها و خودش بریزد .

روزها از پس یکدیگر می گذشتند و آتش انتقام ساسان همچنان خاموش نشده بود مدام با خودش سخن می گفت روزها لب پنجره می نشست و تا ساعت ها به فکر فرو می رفت

چند ماهی گذشت و ساسان توانست دوست خوبی برای یاسر شود و او را به مجالس گوناگون می برد مجالسی که اثار زیانباری برای یاسر به همراه داشت.

کم کم مصرف مواد یاسر بالا رفت و روز به روز لاغرتر وپتیاره تر می شد طوری که رها دلش نمی خاست با یاسر بیرون رود . رها گمان می کرد یاسر مریض شده و اصلا تصور نمی کرد که او معتاد شده باشد تا اینکه یک روز به گفته ی دوستش یاسر را تعقیب کرد ابتدا یاسر وارد مغازه  ای شد و بعد با بسته ای خارج شد و به در چندین خانه کوبید وبسته ها را به انها داد بسته ای که معلوم نبود داخل آن چیست ولی از بیمناک بودن یاسر می شد محتویات آن را فهمید .

چند وقتی بدین منوال گذشت و هر روز یاسر بدتر از روز گذشته می گشت و رها نمی دانست پای این ماجرا چه کسی قرار گرفته است . روزگار بهار نیز از راه رسید نسیم خوش درختان بوی دلنشین طبیعت گنجشک هایی که ترانه ی های شادی سر می دادند ولی دل رها به خاطر یاسر مثل سنگ سخت شده بود و دل به هیچ کاری نمی داد روز عید نوروز نیز یاسر در منزل نبود واین موضوع بد جوری رها را اذیت می کرد یاسر هفته ها وشاید ماهها در منزل نبود و از همه بدتر خبر بارداری رها اول از همه خودش را ناراحت کرد .


[ ]
+
شعله خاموش از سری نوشته های خودم

گویند دنیا محل گذر است وکسی در آن باقی نمی ماند و همچنین خداوند بزرگ بیننده ی همه ی اعمال ماست و هدف از وجود ما رستگاری در اعماق تاریکی است . ولی ای کاش ساسان نیز این قضیه را باور می کرد
رها دختر بلند پرواز وتقریبا زیبایی بود که چشمان زیبای او همه را مجذوب خود می ساخت در همان اوایل کودکی نیز مورد توجه همه واقع می شد و حال که بزرگ شده بود بسیاری برای خاستگاری وداشتن همیشگی او قدم برمی داشتند گرچه او دوست خوش تیپی بنام ساسان داشت ولی باز مردم برای عرض ارادت به نزد خانواده او می رفتند .
پدر رها مرد دوران دیده ای بود . رها در کنار او احساس راحتی داشت وهر چیزی که در دلش نهفته شده بود را با او در میان می نهاد . روزی ساسان از رها خاستگاری کرد و رها نیز این موضوع را با پدرش در میان نهاد .
روز موعود فرا رسید وساسان برای خاستگاری به خانه ی آنها قدم نهاد . ولی هرگز نمی توانست تصور کند مردی که او را بارها در پارک ها با دختران گوناگون نظاره کرده بود وشاهد انواع خلاف های وی بوده است پدر رها می تواند باشد .
به در خانه آمد زنگ زد و آمدن خودرا اعلام کرد پدر رها به نزد در آمد و ساسان تا او را دید ترسید و قبل از شروع آبروریزی گریخت. پدر رها هر چقدر اطراف را جستجو کرد اثری از خاستگار نبود وبه خانه برگشت رها موضوع را جویا شد واز گریختن ساسان بسیار عصبانی شد . هر چقدر هم که زنگ می زد کسی جوابی نمی داد. فردا صبح با عصبانیت به پارک رفت وبا ساسان به مشاجره پرداخت وساسان با هنر خودش توانست سر اورا شیره بمالد و از این اتهام جان سالم به در ببرد.
بعد ازآن اتفاق ساسان برای خاستگاری رفتن هر روز بهانه ی جدیدی درست می کرد تا اینکه برای رها جوان لاغر اندامی که یاسر نام داشت با خانواده ی خود به خاستگاری رها آمدند . رها در اولین موقعیت این مسئله را با ساسان مطرح کرد .
ساسان در جواب دادن به او ساکت ماند فقط ذرات اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر می شد رها باز به او پیشنهاد خاستگاری را داد و ساسان نیز موافقت کرد . فردای همان روز ساسان بدون خانواده به منزل رها رفت وبا ترس ولرز تمام در زد وبلاخره با پدر رها روبرو شد . پدر رها که مرد پخته ای بود خلوتی با ساسان کرد و او را تهدید کرد که اگر منزلشان را ترک نکند آبرویش را خواهد برد وساسان با حالت ناامیدی منزل رها را ترک کرد . رها از کار پدرش سخت ناراحت شد و تا مدتی حتی جواب او را نمی داد از طرفی روی دیدن ساسان را هم نداشت وخود را مدیون او می دانست .
شب ازدواج رها ویاسر شده بود وساسان نیز از اطراف منزل آنها شاهد به تاراج رفتن عشقش بود دلش تاب نیاورد وخواست دلش را به دریا بزند و چون قوی هیکل هم بود با زور عشقش را پس بگیرد و جلو رفت چند نفری سد راهش شدند ولی او به شدت تمامی آنها را زخمی کرد تا چند نفر را کتک زد سریع مامورین نیروی انتظامی سر رسیدن واو را با خود بردند رها که این صحنه را می دید بسیار نگران ساسان شد ولی نمی توانست کمکی به او بکند دو سال ونیم از ازدواج رها گذشت و ساسان تازه از زندان آزاد شد حالا او دیگر مار زخمی شده بود و می خواست به هر وجه که شده زهرش را به خانواده ی رها و خودش بریزد ...

این داستان دوقسمت داره که قسمت دومش دوهفته دیگه آپ میشه


[ ]
+
به یاد مجتبی
یاد از مجتبی گلمحمدی دوستی که پر کشید
سلام مجتبی جان خوبی گلم این رو که می خام بگم خودت می دونی چون تو هم بودی گلم چه خبر یادش بخیر میومدی کنار مغازه جابر چقدر با هم شوخی می کردیم حتی تو خوابم به جای مجتبی بهت گفتم گلی اومدی ولی چرا زود رفت این بار دومت بود که اومدی حالم خراب بود دیدم تو با یه موتور گازی به در خونه ی ما آومدی تاریک بود جلو اومدم صورت ماهت رو دیدم وگفتم گلی خوبی کجا بودی بهم گفتی جای دوری بودم حالت خوبه گفتم بد نبیتم می خاستی بری عجله داشتی هر چی التماس کردم تو گفتی تو نمی خاد بیای ودور شدی

 فردا یکی از بچه ها رم گوشی برام آورد وبهم گفت باید پرش کنی تا بازش کردم تو یه پوشش به یه چیز جالبی برخوردم که نوشته بود برادر ناکامم بازش کردم و داشتم سکته می کردم اره اون رم مال خواهرت بود که دختر خاله برام آورده بود با اجازت اون رو به وبلاگم می برم تا دوستان بدونن تو چقدر ماه بودی الهی من به قربونت برم مجتبی مادرت داره داغون می شه ببخش بغض امونم رو بریده شب خوش

برای خوشنودی قلب نازنین حضرت مهدی و آیت الله بهجت وتمام گذشتگان خودتان و من عاصی علی الخصوص مجتبی و عموی بزرگوارم صلوات


[ ]
+
قرنطینه از سری نوشته های خودم

قرنطینه

چشمه های هستی سبزی درختان گلهای همیشه بهار نمی دانم چرا ولی دلم می خواهد از چیزهای خوب حرف بزنم زندگی برایم تلخ شده است خوشی دیگر معنا ومفهومی ندارد نفسم دارد پس میرود گاهی مواقع آنقدر گریه می کنم که از چشمانم خون بیرون می زد .

سکوت عجیبی دارم سکوتم حتی از سکوت تنهایی هم بدتر است شاید بتوان اینگونه سکوتم را توصیف کرد سکوت مرگ حالت غریبی دارم زیر چشمانم گود افتاده ازشاید دلیل همه بدبختی هایم را بدانم آنقدرکه دیگران را اذیت کرده ام وبه آنها نیش و کنایه زده ام خداوند این بلا را به سرم آورده خودم نیز می دانم که حقمه پروردگارا مرا عفو کن که دیگر توانی ندارم .

سالها قبل عاشق دختری شدم دختری نجیب که روزها تا نیمه شب در کنارش بودم وقتی سرش را روی شانه هایم می نهاد احساسی به من دست می داد که حتی از گفتنش نیز عاجز مانده ام . دوست داشتن کسی کار سختی است نمی دانم جراتش را چطور پیدا کردم که بعد شش ماه توانستم بگویم مریمم دوستت دارم.

می خواهم از قبل آشناییم با مریم سخن بگویم روزی که با خانواده ام بگو مگو کرده بودم دلم گرفته بود به اطراف پل خواجو رفتم یادش بخیر جوانی که یکی از پاهایش را از دست داده بود روی سکوهای زیر پل نشسته بود نی در دهانش نهاده بود واز جان ودلش داشت می نواخت که حتی مرا که خیلی غمگین بودم به فکر طولانی فرو برد وقتی به حال خودم برگشتم دیده ام اشک آلود شده بود وقطرات اشک مانند سیلی روی لباسم ریخته شده بود اطرافم را نگاهی انداختم شاید نزدیک پنجاه نفر داشتند به این نی گوش می دادند بعد نگاهی به آن پسر انداختم که می خاست برخیزد ولی توانش را نداشت وعصایش کمی از پیکرش دورتر بود و توانش را نیز نداشت که آنرا جابجا کند و بقیه ی مردم هم غرق مانند کورها شده بودند وقتی دیدم که آن جوان چگونه دارد به عصایش می رسد بی اختیار گریستم وسریع عصا را برداشتم وبه او دادم .

جوان کلی ازم تشکر کرد ازش سوال کردم که آیا از همان انفوان جوانی به این درد مبتلا شده ای ولی در جوابم گفت نه من یوسفم روزی روزگاری در محله ای که در آن ساکن بودم عاشق دختر زیبایی شدم نمی دانم چه کسی واژه ی دیلاق را روی من نهاد شاید ندانی دیلاق یعنی چه ولی من برایت توصیف می کنم دیلاق یعنی بلند قامت بد قواره به همین خاطر نمی توانستم با آن دختر روبرو شوم و مجبور بودم از دوردست به او خیره شوم بعد از یک سال سمانه همان دختر زیبا رو ازدواج کرد و مرا تنها گذاشت از شدت ناراحتی زیاد هر روز مسافت زیادی را طی می کردم یکی از روز ها خبر آوردند که سمانه قرار است به آلمان برود ورفت ومرا با کوله باری از غم تنها نهاد شاید اگر توان گفتن کلمه ی دوستت دارم را داشتم سمانه مرا درک می کرد می خواستم که مثل هر روز پیاده روی کنم وبه قول معروف خلوتی کرده باشم ولی از شدت ناراحتی عجیبی که داشتم وقتی داخل خیابان شدم ماشینی مرا پرتاب کرد و از روی پای چپم گذشت دکتر ها هم اعلام کردند اگر پایت را قطع نکنیم سیاهی سراسر وجودت را در بر می گیرد وتو را از پای در خواهد آورد .

هر چند راضی نبودم ولی قبول کردم روز عمل دلهره ی عجیبی داشتم ولی مرا بیهوش کردند و وقتی به هوش آمدم مواجه شدم با فردی که یکی از پاهایش را از دست داده خیلی قصه خوردم ولی بعد دو سال مشغول نی زدن شدم و بدین وسیله خودم را از تنهایی نجات دادم.

سوال این آپ : به تعبیر شما قرنطینه یعنی مردن روح یا جسم یا هر دو؟


[ قرنطینه از سری نوشته های خودم ]
+
رعب ووحشت از سری نوشته های خودم

 رعب ووحشت

زندگی چقدر بی لذت است البته شاید برای من چنین است از اتاقم بیرون زدم ولی چون کسی مرا ندید باز هم به اتاق برگشتم نمی دانم که چه بدی در حق بچه های اینجا کرده ام نمی دانم تاوان چه کاری را پس می دهم چشمانم گود افتاده دستانم سرد وسردتر می شود شاید هم زندگیم رو به اتمام است.

تخت من گوشه ی سمت چپ اتاق است اتاقی تنگ وتاریک که سقفش را نم زده است و یم خواهم بنویسم البته اگر تا آخر توانش را داشته باشم.

بازم نمی دانم چرا دلهره وترس تمام وجودم را فرا گرفته است تقریبا اگر روزی دو سه بار دچار رعب ووحشت نشوم روزم شب نمی شود  دلم گرفته حالت عجیبی دارم برایم ترس شده است یه کابوس بزرگ در زندگیم که هنوز نتوانستم سر وته آن را پیدا کنم.

یادش بخیر بچه که بودم از سگ های ویلای پدرم هم نمی ترسیدم چقدر خوب بود یک خانواده کامل بودیم ولی افسوس که اسمش غریبه شده است پروردگارا دلم برای خنده های خواهر کوچولویم تنگ شده است .

اینجا چقدر دلگیراست خدا نصیب گرگ بیابانشم نکند کسانی که اینجا هستند همه یک روزی آدم بودند اما حالا به آنها به غیر دیوانه چیزی دیگری نمی گویند پروردگارا آخر من به جرم رعب ووحشتی که در درونم نهفته شده است باید اینجا باشم حالا دیگر باید تمام عمرم را در این اتاق کم نور سپری کنم.

دیگران را که می بینم سالم هستند به آنها حسادت می کنم .

سوال این آپ: چه لحظه ای در زندگیتان بوده که خیلی زیاد دچار رعب ووحشت شده اید؟

 


[ رعب ووحشت از سری نوشته های خودم ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!